تبليغاتX
پرنده هم که باشی

بهرام سلاحورزي

عبدالرضا شهبازي:

شاعري كه آسمان روي دستش مانده!

زخمي كه برجان شاعر است، نه تنها زير و بم هاي زمين كه هر آنچه درپيرامونش حس كردني است را به او مي آموزد. شاعر در چهارچوب نظام فكري مبتني بر  احساسات، تفكر و دغدغه هاي انساني. عشق را با همه ي دردسرهايش، مرگ را با همه تلخي هايش و درد را با همه ناگواريش ذره ذره حس مي كند.

از همين رواست كه نگاه شاعر و ويژگي اين نگاه، بر آنچه روش و شيوه و سبك خوانده مي شود. اولي تر است. تصوير زلال، روشن و واضح كه اگر نبود. نه مي توانستيم شاملو را شاعر عشق و آزادي بناميم و نه اخوان را شاعر ياس و نوميدي و سرخوردگي حاصل از شكست هاي سياسي سرزمينش. فروغ نيز اينگونه بود! او هم آنچه را به فرياد نشست. تيره بختي دردناكي بود كه پيرامونش را به عنوان جزئي از كليت زنانه ي جامعه اش در برگرفته بود.

بر همين اساس است كه مي گويم شيوه و سبك هاي هنري بي آنكه بتوانند گره از كاري فرو بسته بگشايند. خيلي زودتر از آثار هنري خلق شده توسط دردانه ها و ناز پروردگان دامان لطف و مهرباني خاقاني و انوري از ياد رفته و در پرونده هميشه مختومه ي ذهني تاريخ بايگاني مي شوند. زيرا آنچه واقعيت دارد خود اثر هنري است و نه سبك ها و نظريه هاي عريض و طويل و انواع آن كه محصول انتزاع ذهني ما است.

اين گونه بگويم: كه سبك ها و نظريه هاي عاري از نگاه مسئولانه و ديد ظريف شاعرانه نمي توانند اثر و چهره خالق آن را جاودان سازند. كه اگر چنين مي بود از گذشتگان دور تا به امروزيان نزديك.   مي بايست هزاران اديب الممالك فراهاني و بديع الزمان خراساني در كنار حافظ و مولانا و شاملو و اخوان داشته باشيم.

با اين باور و انگيزه اي كمي متفاوت نگاهي خواهيم داشت به شعر عبدالرضا شهبازي.

شاعر كه تا به امروز هفت دفتر: 1-« بر مدار صاعقه و حيرت »2-«نمي خواهم كسي خواب هاي مرا ببينيد» 3-«در گذرگاه فرشتگان  »  4-«چرا اينقدر از گريه هاي من لذت مي بري »   5-«آينه ها به تو سلام مي كنند» 6-«همه اردي بهشت هاي جهان»۷-«حضور» را در كارنامه اش دارد.

سال 48 به جهاني پا گذاشت كه به تعبير خودش پر است از درد و رنجي كه انسان معاصر را  مي فرسايد.

اين درد و رنج اما، شاعر و كلامش را در مسير تكوين و تكاملي قرار مي دهد كه در دفتر به دفتر آثارش قابل درك است. در آثار شهبازي كه جريان سيال ذهن بر تفكرش حاكم است. با نگاه صميمي و عاطفي روياروي مي شوي كه وا مي داردت تا در نوستالژيي ساده و كودكانه همه ي دلتنگي هاي او را منصفانه با خودت نصف كني!

ناگهان

سكوت لحظه ها

مرا به دنياي شعر كشاند.

سكوت برمدار صاعقه و حيرت

و او اينگونه كام به دنياي شاعري مي گذارد. شايد نقطه اي كه همه شاعران از آنجا آغاز

مي شوند. تا به قول خود شهبازي، پرنده شوند و در رويايشان بر شاخسار واژه ها لانه كنند. اما جوانه هاي نخستين شاخه اي كه دل شاعر به سوي آنجا پر كشيد بار همان درد و رنجي را دارند كه اور مي فرسايند.

ذهنيت شاعر در بر مدار صاعقه و حيرت«بجز چند مورد» خاكستري است. درد و رنجي كه چون كارد به استخوان شاعر رسيده. او را چنان سرخورده ساخته. كه انگار راهي جز گوش سپردن به صداي دردناك خرد شدن استخوان هايش برايش باقي نمي گذارد.

اين روزها

ديگر آفتاب

دلم را

گرم نمي كند

بر مدار صاعقه و حيرت.

در بر مدار صاعقه و حيرت نه تنها آفتاب دل شاعر را گرم نمي كند. كه شاعر نگران آن نيز هست كه، مبادا آسمان روي دستش بماند.

اين روحيه كه بي شك ناشي از شرايط سني و هم ذهني شاعر( حاصل سختي هاي روزگار جنگ تحميلي است.) از او شخصيتي چند وجهي مي سازد كه به سادگي نمي توان اميدوار يا سرخورده اش خواند. با اين همه شاعر در آخرين سروده اش چنان افسرده است كه انگار جز ريختن اندوه تبارش در نگاه«صيمره» كاري از دستش برنمي آيد.

مپل

دل به «نثار» تو داده ام

و آرام

سر بر شانه هاي« يافته» مي گذارم

و اندوه هفت پشتم را

در نگاه«صميره» جاري سازم.

شاعر اما، در دفتر مذكور هم با علف هاي تازه سر و كار دارد و هم با عطر دل انگيز نارنج و... كه نهايتاً منجر به خلق تصاويري مي گردد كه صميمت كلام سپهري را برايت تداعي مي كند.

بي اعتنا به باران و مه

مي خواهم

پيراهني از جنس عطر نارنج

بپوشم.

فانوس شكسته، بر مدار صاعقه و حيرت

و يا

با اين همه

من

سرشار بنفشه و نور

چون شعري عميق

 تا اولين سپيده دم بهار

مي تپم.

مثل شعري عميق همان

اگرچه شهبازي در«پرنده هم كه باشي» با نگاهي زيبا و معصومانه نشان مي دهد همه نگاهش خاكستري مطلق نيست.

 و شعر اگر نباشد

كودكان هميشه

در سكوتي عميق

زاده مي شوند

پرنده هم كه باشي- مدار صاعقه و حيرت.

با اين همه، نگاهش دومين و سومين دفترش به گونه اي خاص و آرام و آرام از آن فضا جدا شده و به سمتي كه بايد حركت مي كند.

او كه در دو دفتر بعديش مي نماياند نمي خواهد كودك باقي بماند. در رويكردي شيطنت آميز كه هنوز ريشه در همان روزگار كودكي دارد و با بياني دلنشين و تاكيد بر اين ديدگاه كه عادت نكرده ستاره ها را براي ديدن ماه كنار بزند. خود را از محدوده اي بسته، تكراري و نهايت بدون تحول جدا ساخته و به بيان زيبايش نزديك و نزديكتر مي شود.

من هنوز ياد نگرفته ام

سياست باز خوبي باشم

آن گونه كه تو مي خواهي

و زير را يك خانه جلو ببرم

و دوستم را براي هميشه مات كنم

عادت، چرا اينقدر و...

حالا ديگر شاعر در سروده اش بازي كودكانه اي را كه با دلش شروع كرده را، به سمت بلوغ و تكامل مسئولانه و انساني پيش مي برد.

ابهام در بيان و عريان نساختن«تو» يي كه شهبازي به گونه اي مجهول مخاطبش قرار

مي دهد مي نماياند شاعر چگونه بر كارش مسلط است.

شهبازي در دو مجموعه« نمي خواهم كسي خوابهاي مرا ببيند » و«چرا اينقدر و ازگريه هاي من لذت مي بري »نشان مي دهد كه براي گريز از دردهايش به شعر پناه نياورده است. انگار او حالا مي خواهد با كلام موسيقيايي اش و با لطفت شعرش به تزئين جهان بنشيند. چرا كه نه تنها محيط پيرامونش را به زيبايي مي بيند. بلكه تو خواننده را نيز وا مي دارد به آنچه هست، نگاهي ژرف داشته باشي.

او در دو مجموعه فوق و دو سروده «كارتكس» و « خانه ي آنسوي مه» مي نمايايند كه تا بلوغ كامل زبان و گستردگي نگاه شاعرانه اش چند قدم بيشتر فاصله ندارد!

مي چرخد

اين تقويم رو ميزي

كه هي روزهاي مرا سياه مي كند

و اين كارتكس كه اگر نباشد

دخترم مجبور مي شود

براي سيركردن خود

به دست هاي كودك همسايه نگاه كند

پس بچرخ

تا بچرخيم.

كارتكس همه اردي بهشت هاي جهان

تاكيد شاعر بر چرخيدن در اين سروده و ناتمام گذاشتن جمله ي « و تو را...» در خانه ي آنسوي مه خواننده را به اين باور اسطوره اي مي رساند كه جهان در گردش دوارش به زندگي و باز بهارشدن برگشتني است!

جهان كوچكتر از آن است

كه براي دوست داشتن

دنبال واژه بگردي

نمي دانم،

عاقبت شعر

مرا در كدام كوچه بن بست

تنها مي گذارد

و تو را...

همت و تلاشي كه شهبازي در زمينه ادبيات امروز زادگاهش به كار گرفته. بي شك براي هنر و ادبيات خرم آباد عملي تا هميشه تاثير گذار باقي خواهد ماند!

www.BAHRAMSALAHVARZI.BLOGFA.COM

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:21 توسط عبدالرضا شهبازی |

 

 

با حضور صدها نفر از فعالان ادبیات لری، شاعران، نویسندگان و پژوهشگران

سومین دوسالانه «زبان و ادبیات بومی لرستان» ساعت 5 عصر چهارشنبه 25

اردیبهشت ماه 1387 در سینما استقلال خرم اباد برگزار شد.

به گفته ی شیرزاد نعمتی نیا مدیر حوزه هنری لرستان در سومین

 همایش ادبیات لرستان، بیش از سی مقاله و نود شعر به دبیرخانه

جشنواره رسیده بود که از میان آثار ارسالی سه مقاله و سه شعر

 به عنوان اثر برتر معرفی شد.

بنا بر نظر هیات داوران همایش شامل عزت اله چنگایی،

دکتر مسعود سپه وندی و فرهود رومیانی اصل از میان مقالات ارسالی،

مقاله «باز تعریف لر» به قلم مشترک ابراهیم خدائی و عیسی قائدرحمت،

«اسطوره در فرهنگ لرستان» نوشته ی مهدی ویس کرمی و

«ظرفیتهای ساختار نحوی و دستوری زبان لری» از هرمز زندی به عنوان

مقالات برتر معرفی شد و از میان اشعار ارسالی نیز سروده های

 رضا حسنوند (شوریده لرستانی)، حشمت اله خالقی و مرتضی ذاکر

 به عنوان آثار برگزیده معرفی شد.در این همایش شعرها و مقالات

برگزیده قرائت شد و همچنین برخی اهل قلم و شعر استان به شعرخوانی پرداختند.

استاد سید حمید جهان بخت نویسنده کتاب «رند لرستان» در سخنرانی خود به

بیان برخی جنبه های هنر و ادبیات لر و جایگاه آن در میراث تمدن بشری اشاره

نمودند.عزیز بیرانوند، عباس آتشی، اسد فرهمند، سعید فلاحی و.. از شعرخوانان

 دیگر جلسه بودند.در این همایش هیچ مقاله یا شعری از سوی زنان اجرا نشد

و آثار ارائه شده کاملا مردانه می نمود.

در این همایش همچنین از «علی مردان عسگری عالم» نویسنده و پژوهشگر

در حوزه زبان و ادبیات بومی لرستان تقدیر شد.

مطابق نظرخواهی نشریه لور از برخی شرکت کنندگان در مقایسه با همایش های

 اول و دوم، نکته مثبت سومین همایش نظم بهتر و پرداخت کمتر به حاشیه ها بود،

کما اینکه قبلا این همایش به صورت صبح و عصر برگزار می شد اما این بار در سه

ساعت مفید و مختصر برگزار شد.

 

 

 

 

 

 

تصاویر: نشریه اینترنتی لور

 

سید حمید جهان بخت در حال سخنرانی:

 

شوریده لرستانی در حال شعرخوانی:

 

مرتضی ذاکر بروجردی در حال شعر خوانی:

 

 

 

 

 

حشمت اله خالقی در حال شعرخوانی:

 

  

عیسی قائدرحمتی در حال ارائه مقاله:

 

 

 

 

دکتر مسعود سپه وندی در حال ارائه مقاله:

 

 

 

هیأت داوران:

 

 

 

 

 

جمعی از لربلاگها:

 

 

 

این همایش توسط مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری لرستان در ۲۵/۲/۸۷ در خرم آباد بر گزار گردید .
( مسوولیت مرکز آفرینش های ادبی به عهده این جانب است )

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:4 توسط عبدالرضا شهبازی |

     در آغاز از خودت بگو . كي و كجا به دنيا آمدي و بعد از آن بر تو چگونه گذشت ؟

    از اين جهان كه بگريزي شايد به جهاني ديگر كه در حوالي كلمات شكل مي گيرد ، مي رسي و تولدت از آنجا آغاز مي شود ، جايي كه هيچ نشاني از چيزي غير از كلمه نيست و از آنجا آغاز مي شود وجود دوباره ي تو، به روايت شناسنامه ام در يكي از روزهاي فروردين سال يك هزار و سيصد و چهل و هشت ، نه به اختيار ، در كنار آبشاري بلند و باغ هاي سر به فلك كشيده ي  پير مرد ي كه بعد ها فهميدم پدر بزرگم است و نام آن آبشار زيبا « افرينه » بود . حال اگر گفتي آن آبشار به كجا مي ريزد تا من خود را متعلق به آن سرزمين بدانم . آري پاي به عرصه ي اين جهان پر رمز و راز گذاشتم ، جهاني كه اگر دير بجنبي ، معلوم نيست چه عاقبتي نصيب تو خواهد شد . به طور جسته و گريخته در اين سالها كه گذشته گاهي آرام پشت ميزهاي درس و مشق نشسته و گاهي چون كودكي چموش و ياغي گريزان از همه چيز . در رشته كتابداري و اطلاع رساني فارغ التحصيل شده ام و هم اكنون دانشجوي مديريت فرهنگي هستم ، دو فرزند دارم به نام هاي غزل و عليرضا كه شعرهاي جاري زندگي ام هستند .

      ورود شما به عالم شعر و هنر چگونه شكل گرفت ؟

  اين يكي را مي توانم بگويم آگاهانه در حين ناخودآگاهي ، چون از جهاني كه برايت گفتم تنها هنر و شعربود كه مي توانست رهايي بخش آن باشد. اين شعر بود كه  آغازي دوباره به من داد، آغازي كه با آن بتوانم معناي ديگري براي زندگي ببينم . آغازي كه در خود همه چيز را برايم به ارمغان آورد .  در حين گفتن غم و غصه ها افق روشني را برايم مهيا ساخت ، افقي كه باورهاي روشن و زيبايي را برايم ساخت . شايد خاصيت شعر همين باشد .

         پس با اين حساب لابد تا حالا به تعريف مشخصي از شعر رسيده ايد .اگر اينطور است چه تعريفي از شعر داريد؟

    بهتر است از تعريف هاي كليشه اي بگذريم ، اينكه شعر چيست ؟ و چه ويژگي هايي بايد داشته باشد . همين زلالي باران كه گاهي برشانه هاي علف مي ريزد، همين زمزمه هاي ماه در گوش ستاره گان ، همين عاشقانه نگاه كردن كودكان هنگام شير خوردن به مادرانشان . مگر اين ها شعر نيست ؟ شاعر هم از همين خوبي ها و زلالي ها الهام مي گيرد . شعر چيزي نيست جز عاشقانه نگاه كردن به جهان پيرامون ، همان جهاني كه قبلا گفتم پر از ريا است و دو رويي ، آري با شعر مي توان جهان را تسخير كرد.

         يعني با وجود انواع رسانه هاي پيشرفته باز هم شعر ميتواند  كاركردي داشته باشد و به قول شما بشود با آن جهان را تسخير كرد؟

   به نظر من هر كدام از اين رسانه ها كاركرد خاص خود را دارند ، بطور مثال نمي توان با وجود اينترنت منكر راديو شد ، زيرا راديو مخاطبان خاص خود را دارد و اينترنت براي گروه خاصي از مردم است .پس با اين حساب داستان نمي تواند جاي شعر را تنگ كند ، براي نفس كشيدن در هر مقوله اي هوا به اندازه ي كافي وجود دارد . كافي است پنجره را باز كني و از اين هواي تازه ريه- هايت را پر كرده و صيقل دهي و در اين رهگذر شعر جايگاه ويژه و سترگي دارد . چرا كه تو يك خانواده ايراني را نمي تواني پيدا كني كه در خانه ي او ردي از شاهنامه و حافظ نباشد . اصلا به اعتقاد من مردم ما مردمي شاعر پيشه هستند و شعر در زندگي آنها جريان دارد . مگر مي توان بدون هوا به زندگي ادامه داد .

    سالها پيش يكي از نشريات روشنفكري پرسش شوندگان را در برابر اين پرسش قرار داده بود كه براي چه مي نويسيد ، پاسخ شما در اين مورد چيست ؟

    مي نويسم به خاطر اينكه بگويم هستم ، پس هستم تا بنويسم ، مگر شما صداي مرا نمي شنويد ؟من كه در ميان آوازهاي بومي ايل وتبارم فرياد مي زنم ، هم صدا با ترانه هايي از جنس بلوط ومفرغ ، مي نويسم كه نشاني از فرهنگ ديرينه ملتم باشم ، ملت و قومي كه ريشه در تاريخ سرزمينم دارد .

    شما در شعر« كارتكس » خطاب به تقويم روميزي كه استعاره اي از روزگار است مي گوييد بچرخ تا بچرخيم و با اين خطاب به مصاف روزگاري مي رويد كه درد و رنج و نابساماني براي شما آفريده است و يا در جاهاي ديگري از نور و بنفشه و بهار و سپيده دم مي گوييد .اين نگاه و تقابل  اميدوارانه شما در برابر روزگارنابسامان و نامراد چگونه شكل گرفته است ؟

    شعر « كارتكس » نگاهي اجتماعي به معضلات و فقرجامعه امروز دارد . اين شعر با رويكردي منتقدانه به جامعه امروز اين را مي خواهد بگويد كه تلاش هنرمندان در بيشتر موارد فقط و فقط براي سير كردن شكم فرزندانشان است و ديگر فرصتي براي خلق اثرهاي ماندگار و جاويدان نمي ماند .با اين حال در پايان شعر در جدالي نابرابر ميان زمان و شعر ، شاعر مي چرخد و زمان نيز به چرخش دوباره ي خود ادامه ميدهد و اين دور ادامه دارد تا ... اما در بخش ديگري از سؤال شما مي توان به نگاه روشن من كه در افقي دور وجود دارد اشاره كرد . همان افق روشني كه وعده اش را بسيار شنيده و به آن ايمان داريم .پس مي مانيم تا ظهور او و رهايي از اين دردها و رنج ها كه بر جهان امروز حاكم است . او نيز خواهد آمد و جهان پر از روشني و عدالت خواهد شد . پس موقعي كه  من اعتقاد به آمدن او دارم ، بايد افق شعرهايم روشن باشد .

       نقد شعر را تا چه اندازه سودمند ميدانيد ؟   شعر هم مانند ديگر هنرها نياز به نقد و بررسي دارد . شعر مانند آب است اگر جريان نداشته باشد

      راكد مي شود و نهايت راكد شدن گنديدگي است .پس اگر شعر بخواهد جريان داشته باشد ، بايد نقد    و بررسي شود تا پويا و سرزنده شود و در همين داد و ستدها و گفتمان هاست كه شعر ريشه دارتر   و پر مفهوم تر مي شود . البته اين نكته نبايد فراموش شود كه نقدها بايد سازنده و در راستاي شكوفايي شعر و شاعر باشند ، آنچه امروزه ما در حوزه ي نقد شاهد آنيم بيشتر نان قرض دادن است   تا بررسي كارشناسانه و نقادانه . 

         نمي خواهيد از آنها كه بر شكل گيري شخصيت هنري شما اثربخش بوده اند يادي بكنيد؟     

 مگر مي توان مديون كسي بود و از او يادي نكرد . در ابتداي شاعري ام اين سينا ميرزايي شاعر و منتقد خوب هم استاني مان بود كه دستم را گرفت و كودكانه هايم را شنيد . بعد از آن مديون دو عزيز ديگر هستم ، دكتر محمد رضا مهديزاده مسئول صفحه ادبي « تماشاگه راز» هفته نامه ي اطلاعات هفتگي كه بسيار مديون ايشان هستم و براي معرفي اينجانب به جامعه ادبي دردهه ي هفتاد زحمت زيادي كشيدند و ديگر دوست و استادم دكتر علي رضا قزوه كه يادش هميشه با من است و خاطره صفحه ي ادبي « بشنو از ني » روزنامه اطلاعات را هيچ گاه  فراموش  نمي كنم . و اين سالها همسرم كه هميشه شنونده ي شعرهايم هست و خود نيز دستي در ترجمه و ادبيات دارد .

     

     آثاري كه تا كنون از شما به چاپ رسيده اند كدام ها هستند؟

   در اين مورد  به كتاب هاي « بر مدار صاعقه و حيرت » ، « چرا اينقدر از گريه هاي من لذت مي بري » ، « نمي خواهم كسي خوابهاي مرا ببيند » ، «آيينه ها به تو سلام ميكنند » ، « حضور گزيده ي شعر دانشجويان ايران » ،  « يك كو فه غربت » ، « به وسعت درخت سيب » ، « همه ي ارديبهشت هاي جهان » ، « در گذرگاه فرشتگان » ، « كمي غدير بياور » ، « در سايه ي كلمات » و » عطر ياس » مي توان اشاره كرد كه حاصل تجربه هاي من از سال 1373 تا كنون است .

         افق شعر استان لرستان را چگونه مي بينيد؟

    با همه ي  پستي و بلندي هاي پيش روي شعر امروز لرستان مي توان به آن اميدوار بود . شعر لرستان شعر ريشه داري در ادبيات كشور است و توانسته جايگاه خوبي در كشور بدست بياورد . به عقيده ي من در حوزه ي  ادبيات كشور نمي توان به آساني از كنار نام لرستان و شاعران اين ديار گذشت . شا عراني كه در دو دهه ي گذشته توانسته اند جايگاه مطلوب و مورد قبولي بدست آورند و اين زحماتي است كه دوستان شاعر و منتقد ما در دهه ي هفتاد با مطبوعات كشور آغاز كرده و باعث موجي در كشور شدند ولي متاسفانه اين جريان شعر نتوانست جايگاه خود را حفظ كند و امروز شاهد افت هايي در اين زمينه شده ايم كه دلايل متعددي دارد و يكي از همين دلايل نبود صفحات حرفه اي شعر در روزنامه ها ، هفته نامه ها و نشريات معتبر كشور است .

       از همكاري شما و حوزه ي هنري استان چه خبر؟

   من از خرداد 86 با حوزه ي هنري استان به عنوان مسؤل مركز آفرينش هاي ادبي آن سازمان همكاري خودم را شروع كردم .از برنامه هاي امسال مي توان به « سومين همايش زبان و ادبيات بومي » كه در پايان ارديبهشت ماه همين امسال برگزار مي شود ، اشاره كرد . از ديگر برنامه هاي در دست اقدام مي توان به برگزاري شب شعر ، خاطره و موسيقي در سوم خردادبه مناسبت آزادسازي خرمشهر اشاره كرد كه اين برنامه با مشاركت و همكاري اداره ي كل بنياد حفظ  آثارو نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان برگزار مي شود . ضمنا كتاب « كمي غديربياور » گزيده ي آثار جشنواره هاي برگزار شده آينه در غدير است كه انشااله به زودي چاپ مي شود .

         آيا « ضميمه ي  لرستان » روزنامه ي ايران رامطالعه مي كنيد ؟

   بله خوشبختانه مدتي است اين ويژه نامه را مي بينم  و چه بسيار خرسندم از اين حركت فرخنده و ميمون ، اما بايد عرض كنم كه همين ويژه نامه داراي اشكالاتي هست كه انشااله برطرف خواهد شد . مثلا جايگاه ادبيات در آن به طور مشخص معلوم نيست . صفحه آرايي ، مخصوصا وقتي مصاحبه ها چاپ مي شود ، با بزرگ كردن تصاوير و عكس ها ، مطالب در حاشيه قرار مي گيرد و از نظر بصري خواننده اذيت مي شود . من انتظار دارم با وجود افراد توانمندي چون دوست شاعرم رسول يونان كه در حوزه ي رسانه اي تجربيات خوبي دارد به اين مهم توجه داشتنه باشند . درهرصورت تداوم و ماندگاري اين ويژه نامه  از آرزوهاي من است و اميدوارم  بتواند توانمندي هاي لرستان را در بخش هاي مختلف به جامعه ي ايراني معرفي كند .

 

این گفتگو توسط آقای مسعود یوسفی صورت گرفته است.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:28 توسط عبدالرضا شهبازی |

نه فصل زمستان

نه بهار و

تابستان

به دنبال فصلی می گردم

که با نام تو آغاز شود

فصلی که ستاره ها

به احترام تو کلاه از سر بردارند.

      * * *

یادت باشد

همین فراموشی نام ها و کلمات است

که در روزهای آخر اسفند

تو را

هم بازی ماهی و پولک های دم عید می کند .

چیزی ندارم ببخشم

جز چشم به راهی علفی

که شمعدانی کنار پنجره ات

سر بر شانه های خسته آن بگذارد

و به خواب گریه برود

انتظار نداشته باش

از این خانه

که چراغ اش سالهاست

با تاریکی پیراهن تو می سوزد

نه هم دمی

ونه بارانی

که روز های عید

ماهی را به خانه ات برساند

از من چه می خواهی

جز این خواب های دم صبح

که گاهی با نام تو تعبیر می شوند

و گاهی دیگر...

                                 یکم/ فروردین / ۸۷

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:12 توسط عبدالرضا شهبازی |

این جشنواره در تاریخ ۲۲ لغایت ۲۴ فروردین در اهواز بر گزار شد .در بخش مصاحبه من به عنوان نفر دوم جشنواره  (از هفته نامه بامداد لرستان) بر گزیده شدم ولی ۱۰ ساعت بعد از اختتامیه به من اطلاع دادن ... چه کنیم این هم نوع دیگری از اطلاع رسانی است .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:8 توسط عبدالرضا شهبازی |

دلتنگی من نه از جهان توست

            بلکه از اوست

  که مرا در جهان تو آفرید

با سلام به دوستان خوبم به همه آنها  که دوست شان دارم و همه آنهای که گاهی از سر لطف کامنت های می گذارند که نمی دانم چگونه باید پاسخ شان داد... و اما در این پست دوست خوبم مسعود علیرضایی از شاعران قروه مرا شرمنده خود کرده و با تقدیم چند دو بیتی مرا شرمنده کرده .

 

          ۱                                                      

همیشه خرم و آباد باشی

نبینم غصه ات را  شاد باشی

خدا می خواست از روز نخستین

تو با آیینه ها همزاد باشی

 

             ۲

دوباره مثل باران بهاری

سرا پا می شوم از ابر جاری

بگو شاعر ! در این شب های دیگر

برایم شعر های نو چه داری ؟

 

                ۳

تو را ای یار و همدم دوست دارم

به قدر هر دو عالم دوست دارم

ببین فرسنگ ها دوریم اما

تو را هر جا که باشم دوست دارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 8:44 توسط عبدالرضا شهبازی |

 

نه حوصله باران دارم

ونه چیدن این همه ستاره

که بیهوده بر شانه های ماه آوار شده اند

نه حرفی برای گفتن

ونه دستمالی برای گریستن

دلم از این همه سئوال بی جواب می گیرد

وقتی که می خواهم

به دیدار تو بیایم

از بخت بدم ، فانوس می شکند

و پرنده ای

که جاده را نشانم می داد

در آسمان گم می شود .

عزیز دلم

قرار مان این نبود

که تو همیشه آن بالا بنشینی

وهر وقت دلت خواست

به حرف هایم گوش ندهی

برای یک لحظه که شده

بیا کنارم

روی این تخته سنگ بنشین

می ترسم

این ابر های تیره که می آیند

نام تورا هم فراموش کنم

یادت نیست !

باور کن

به خدا من با چشم های خودم دیدم

روزی ستاره

با گله اش کنار دریا رفت

و دیگر بر نگشت

می گویند :

هر سال

این روز ها

مرواریدی کنار دریا می آید

و به شن ها لبخند می زند

اما من باور ندارم

یک روز که طرحی از گیسوان ستاره

در آینه  می رقصید

من در ترانه ی مبهم

گم شدم

همان ترانه

که ستاره از او متولد شد

حالا هم

که بعد از چند سال

کوچه بوی حنای تازه می دهد

و گله ای  که  با ستاره

به کنار دریا رفت

هنوز بر نگشته

مادرم می گوید :

یک شب ستاره را

به خواب دیده است

با گل سرخی که به گیسوانش

سنجاق بوده

من کم کم باور می کنم

که روزی

خواب آینه تعبیر می شود

خور شید !

هیچکس نداند

تو که می دانی

من سالی یک بار

همان روزی که ستاره با دریا رفت

به دنبال تو می آیم

برایت حنا و گلاب و آینه می آورم

وجلیقه ی

که مادرم سالهای گذشته

برای ستاره سکه دوزی کرده بود.

اما تو

چقدر دوست داری

من همیشه التماس کنم

گریه کنم

تا بگذاری برای یک دقیقه

ستاره را ببینم

من که چیزی نگفتم

آسمان با همه ستاره ها

برای تو

نه خورشید

می ترسم

با این کار های که می کنی

آبروی دریا برود

بیا

این همه ترانه  روشن برای تو

بگذار

من هم یک دقیقه دل خوش باشم

به این آسمان آبی و

ترانه هایی

که باد در گوش پرنده می خواند