دیوانه

 

از اين وقايع نگو كه جهان چه مي شود

و بهشت نصيب چه كساني !

پيراهنم را كه در مي آورم

جهنم فواره مي زند از رگهايم.

ديگر هيچ چيز سر جايش نيست

باران / ترانه / شعر / زندگي

و واژه هاي ديگري كه از خاطرم رفته اند

من از مرگ نمي ترسم

هم چنان كه از تاريكي

نمي خواهم خط كش برداري

و جهان مرا خط كشي كني

كه متعلق به كدام جغرافيا و چه كساني هستم

دست بردار آقا ! خانم !

اين جا كسي منتظر من نيست

كدام تاكسي !

كدام قطار !

كدام خانه !

خيابان را به دوش مي گيرم

و تمام آوارگي ام را به پاركي مي برم

كه تو سالهاست در كنار درختان بي ثمرش

به روز هاي از دست رفته ات زل زده اي .

گاهي فرشته مي شدي

 

آغاز اين بازي  به روزهاي كودكي ما بر مي گردد.

زماني كه تو فرشته مي شدي

و من خدا .

دروغ نمي گفتيم

وهمان بوديم كه مي بايست باشيم

در بازي كودكانه مان

بخشش بود و كودكاني كه تو مادرانه

برايشان غذا مي پختي در كاسه هاي گلي كه من درست مي كردم.

رنگين كمان  دستمال هفت رنگي

كه در عروسي كودكانه ما مي چرخيد.

هر روز كوچه را آب و جارو مي كرديم

و در اين بازي كودكانه

گاهي تو دكتر مي شدي و من مريض

و وقتي ديگر من معلم و تو دانش آموز

                * * *

حالا بعد از اين همه سال  بزرگ شده ايم

تو به راه خود

و من به راهي كه نبايد مي رفتم

ديگر نه تو فرشته مي شوي

و نه من خدا

نه من معلم

ونه تو دكتر

و رنگين كمان

آه رنگين كمان هفت رنگي

كه رنگ سبز آن را  از ما گرفتند

حالا چه فرقي مي كند

تو كجاي اين جهان ايستاده اي

و من چرا پیراهن سیاه می پوشم .