دیوانه
از اين وقايع نگو كه جهان چه مي شود
و بهشت نصيب چه كساني !
پيراهنم را كه در مي آورم
جهنم فواره مي زند از رگهايم.
ديگر هيچ چيز سر جايش نيست
باران / ترانه / شعر / زندگي
و واژه هاي ديگري كه از خاطرم رفته اند
من از مرگ نمي ترسم
هم چنان كه از تاريكي
نمي خواهم خط كش برداري
و جهان مرا خط كشي كني
كه متعلق به كدام جغرافيا و چه كساني هستم
دست بردار آقا ! خانم !
اين جا كسي منتظر من نيست
كدام تاكسي !
كدام قطار !
كدام خانه !
خيابان را به دوش مي گيرم
و تمام آوارگي ام را به پاركي مي برم
كه تو سالهاست در كنار درختان بي ثمرش
به روز هاي از دست رفته ات زل زده اي .
عبدالرضا شهبازی / متولد خرم آباد