بر این زمین سوخته

نمی از باران نبود

تا دیرسالی آن قصه کهن

بر دیواره دلات بنویسم

هی «باد کاشتی و

 طوفان درو کردی»     

رفته بودم

پاییز را روی دریا نقاشی کنم

رنگ روی رنگ

هی تاریک می‎شد و سیاه

 سیاه‎تر از چشم‎های گوزنی

که شاخ به شاخه درخت می‎پیچد

و خدا را می‎خواند

درو می‎کند این دل

کاشته‎های که دیگر روز

در روزهای نیامده بی باران

بی ردی از برف و زمستان

در تاریک روشنِ این خانه.

کجا می‎برد مرا !

تنهایی‎ام را در  قاب نگاهت

به پنجره می‎آویزم

در این شب تیره و تاریک

در این شب بی پرده؛

در این شب بی پرنده و آواز.