شب بی پرنده و آواز
بر این زمین سوخته
نمی از باران نبود
تا دیرسالی آن قصه کهن
بر دیواره دلات بنویسم
هی «باد کاشتی و
طوفان درو کردی»
رفته بودم
پاییز را روی دریا نقاشی کنم
رنگ روی رنگ
هی تاریک میشد و سیاه
سیاهتر از چشمهای گوزنی
که شاخ به شاخه درخت میپیچد
و خدا را میخواند
درو میکند این دل
کاشتههای که دیگر روز
در روزهای نیامده بی باران
بی ردی از برف و زمستان
در تاریک روشنِ این خانه.
کجا میبرد مرا !
تنهاییام را در قاب نگاهت
به پنجره میآویزم
در این شب تیره و تاریک
در این شب بی پرده؛
در این شب بی پرنده و آواز.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 20:29 توسط عبدالرضا شهبازی
|
عبدالرضا شهبازی / متولد خرم آباد