خواب يا رويا براي مردن فرصتي نمانده است
اين روزها قطاري نمانده است
تا آخرين مسافر دلتنگي هاي شبانه تو باشم
بي آنكه سر بر سينه ات بگذارم
در خوابي عميق فرو رفته ام
تا چهار پاياني كه از روي خواب ام عبور مي كنند
در روياي علف سينه ام را نشكافند
اين روزها باور برگ در رگان ورم كرده ام
آتش به گيسوان ماه مي زند
تا تو بيايي
و پاره پاره هاي تن ام را در پياده روها جمع كني
اين روزها دلتنگي از نگاه شبنم و شكوفه
بر بال هاي يخ زده پرستو بخار مي شود.
آي مسافر شهر بي قرار روياهاي دور
لب ام از گريه لبريز شده شايد
شهيد اين قصه حكايتي باشد
بر باور اسب بي سوار تا آخرين ايستگاه زندگي.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 11:24 توسط عبدالرضا شهبازی
|
عبدالرضا شهبازی / متولد خرم آباد