تبریک سال نو

به نام او كه دوباره زيستن را در نگاه بهار به ما آموخت

نوروزتان پر از شادي و دلتان  شادمانه باد

دوستان و همراهان عزيز

سلام

آرام آرام اسفند گام هايش را تند مي كند و از خانه مان خارج مي شود و فروردين به شادمانگي و شادكامي پاي بر سفره هفت سين دلمان مي گذارد.

بهار مي آيد و شكوفه گيلاس و عطر دل افزاي نسترن و اقاقيا را  به ارمغان مي آورد . و در كوچه ها جار مي زند آي مردم مهرباني آورده ام .

 در آستانه سال نو ، سال شكوفايي مهرباني ، عشق ، صميميت  و پيروزي نور بر ظلمت و تاريكي هستيم واميدوارم ايام پيش رو پر از صفا و عشق براي شما و خانواده محترمتان باشد.

پيشاپيش تولد نوروز 1390 را  به شما تبريك عرض مي كنم .

 

دست بوس همه شما  _  عبدالرضا شهبازي

بيست و ششم / اسفند ماه / هشتاد و نه

كتاب وقتي تو آمدي من مرده بودم منتشر مي شود

تازه ترين مجموعه شعرم با نام

 

وقتي تو آمدي من مرده بودم

 n7eg5xg78yhyvp6fk7p3.jpg

توسط  ناشر تخصصي شعر « فصل پنجم » اردي بهشت ماه سال 90 در نمايشگاه بين المللي كتاب در تهران  عرضه خواهد شد.

 

بهار امسال چقدر دير آمد

من فرياد نيستم

گلوي مرده پرنده ايم در پاييز

خزان نه

خرابم و مست از اين همه كوچ بي بهار

نمي خواهم گريه كنم

ميله ها

سنگ ها

خانه  هم زنداني است براي خودش

پرنده  كه در لانه اش نباشد

بهار كه سبزه نداشته باشد

جاده هم بي مسافر مي ماند و

دلم بي قرار

مي خواستم سبزه براي عيد بيندازم

دست هاي سبز تو كه از قطار بيرون آمده بود ، ديدم

جوانه زده بود و نشانه هاي ديگر

مي ترسم نا محرم به اين خانه سرك بكشد

همه پرده ها را كشيدم

و رنگ  پاشيدم به روي تمام رويا هاي تو

به خدا ديوانه نيستم

مرا كجا مي بريد ؟

دوست دارم بهار امسال كنار آن تك درخت  _ بيد مجنون _

هي خواب ستاره ببينم

و هي تند تند به بهار سلام كنم

كسي از اين خانه صداي مرا نمي شنود

هيچ كدام از اشياء اين خانه سر جاي خودشان نيستند

صندلي دل داده است به روياي مردي كه ديگر نيستش

بهار امسال چقدر دير آمد

عيد بي سفره

سفره بي عيد

خانه اي كه سبزه نداشته باشد خانه نيست بانو

بيا به امامزاده برويم

و دعا كنيم بهار پيش از آنه كه بيايد ، نميرد.

 

 

 

مينا در خواب من چه مي كرد ؟

من ابتدا در  اين دايره نبودم

كه تو مينايش خواندي

و رها شده چون باد

پيچيده در اين دشت

دست مرا گرفتي و با خودت بردي

آنجا كه خواب علف و باران تعبير نمي شود

گفتم : بيا به بازي  برويم

گفتي : دير است  و خواب ازسر ستاره گذشته

به ساعتت نگاه كردي و گفتي :

گياه كه از شانه ات بالا برود

و ماهي از دل دريا

در  بستري از رويا به خواب تو مي آيم

آن روز رو سري ات را به باد دادي

و من دلم را .

حالا ساعت ها از آن خواب مي گذرد

بي آنكه بدانم تعبير آن گلوله شليك شده به ماه  چه بود

چند روز ديگر بهار مي آيد

و تو شانه به شانه  درختان پرتغال دزفول

براي جنگل هاي گيلان  دست تكان مي دهي

بي آنكه من سهمي از انار دلت برده باشم .