او ؛ من بودم !
تنش لرزيد
استخوانش شكوفه زد
بهار نبود !
باد نبود !
آواز نبود !
حتي شعر هم نبود !
هنوز در خودش مي پيچيد
مي خواست بالا بياورد خودش را
در فواره اي كه بالا مي رفت ؛ نمي رفت .
بالاي همه چيز او بود
چيزي كه من ديدم
بالاتر از او
او در من گم شده بود
و من در او.
او تمام من نبود
حتي ماه هم نبود
- شبيه تو هم نبود –
همه چيز را كول كرده بود
و هي مي دويد
تا برسد
نرسيد !
او من بودم
اما هرچه برگشتم
ديدم من نيستم
او رفته بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 19:45 توسط عبدالرضا شهبازی
|
عبدالرضا شهبازی / متولد خرم آباد