تنش لرزيد

استخوانش شكوفه زد

بهار نبود !

باد نبود !

آواز نبود !

حتي شعر هم نبود !

هنوز در خودش مي پيچيد

مي خواست بالا بياورد خودش را

در فواره اي كه بالا مي رفت ؛ نمي رفت .

بالاي همه چيز او بود

چيزي كه من ديدم

بالاتر از او

او در من گم شده بود

و من در او.

او تمام من نبود

حتي ماه هم نبود

- شبيه تو هم نبود –

همه چيز را كول كرده بود

و هي مي دويد

تا برسد

نرسيد !

او من بودم

اما هرچه  برگشتم

ديدم من نيستم

او رفته بود...