بهشت همين جاست !
زير لب اين سخن گفتم:
اسب رم كرد
و آهو بي مكاشفه عشق جان باخت.
باد به روي من آغوش باز كرد
تا تو را فراموش نكنم.
از كتف ام دو درخت روئيد
تا بر باور خسته تو معبد مردماني شود
كه دخيل بر سنگ مي بندند.
جهان به تاراج نرفته بود
كلمات در انقلاب من ويران شده بودند
سيب بي سبب نبود تا مادرم از بهشت رانده شود
بهشت همين جا بود !
و جهنم پيراهني كه هر روز بوي تو را به آتش مي كشيد.
زير لب اين سخن گفتم :
تا تو نيايي.
بيستم / فروردين / نود و يك
عبدالرضا شهبازی / متولد خرم آباد